ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

4 دی 92

نمیدونم چرا هر دفعه ک میخام یه شیوه ی تربیتی واسه تو پیش بگیرم جلو تو کم میارم. مامان جون یه شکلات بهت داده بود و بهت گفتم به منم بده.خیلی اصرار کردم که بهم بدی ولی ندادی. منم گذاشتم شکلاتت رو بخوری ک بیام جلو تو شکلات بخورم و بهت ندم. روی مبل جلو تو نشستم و گفتم تو ک به من شکلات ندادی منم بهت نمیدم.تو هم باخونسردی گفتی من شکلات خوردم نمیخام خاله نیکا ک ازکار من ناراحت بود ک چرا بهت شکلات نمیدم شکلات خودش رو بهت داد ولی بازم قبول نکردی.حسابی ب غرورت برخورده بود. ...
5 دی 1392

تولد 3 سالگی ایلیا جون

پسرم تولد 3 سالگیت هم گذشت و 1 سال بزرگتر شدی.بهت تبریک میگم.نمی دونم توی این مدت چه قد کارهایی ک وظیفه ی مادری م بوده رو درست و به خوبی انجام دادم!ولی اینو بدون ک نهایت تلاشم رو کردم هرچند بعضی وقتا واقعا کم میارم.ب نظر من بزرگ کردن بچه توی دوره ی ما خیلی سخته.پدر و مادر مخصوصا مادر باید واسه بچه خاهر برادر همبازی دوست فامیل خلاصه همه چی باشه.اما ارزشش رو داره... شنبه 30 آذر یا همون شب یلدا تولدت بود.تولدت رو 5 شنبه شب گرفتیم چون شنبه من تاساعت 9 کلاس داشتم.البته آخرین جلسه بود و میخاستم از بچه ها امتحان فاینال بگیرم.روز تولدت گلو درد شدید داشتی و مجبور شدیم با بابایی تو رو ببریم دکتر.یه آمپول پنی سیلین هم زدی.این قد باهات حرف زده بودم و ...
4 دی 1392

دوست عزیزم

دوست عزیزم که شاید دوست نداشته باشی اسمت رو بنویسم وقتی رمزت رو خصوصی واسم فرستادی خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم آخ جون حتما یه عالمه عکسای خوشکل هس. اما وقتی صفحه رو باز کردم و مطالبت رو خوندم خیلی ناراحت شدم.ساعت 2 نیمه شب بود .با اینترنت گوشیم وارد شده بودم و هر کاری کردم واست نظر بذارم و باهات صحبت کنم نتونستم.نمیشد چیزی رو تایپ کنم.اون شب تا صبح خوابم نبرد. از اینکه زندگی چرا یه دفعه اینجوری چهره شو به ما نشون میده.چرا نا خاسته باید یه اتفاقاتی بیفته ک ما هیچ نقشی توی اون نداشتیم و از طرفی هم نتونیم هیچ کاری واسه بر طرف کردنش انجام بدیم. خواستم بگم من ک کاری از دستم بر نمیاد ولی دعا میکنم ایشالا هر چیزی ک براتون بهتره اتفاق بیفت...
29 تير 1392

این روزهای ما

الان خونه خاله زهرا هستم و دارم اتفاقاتی که افتاده رو واست مینویسم.یک ماه پیش مجبور شدیم دوباره اسباب کشی کنیم.تقریبا 2 ماه کارمون این بود ک عصر با بابایی از این بنگاه به اون بنگاه بریم.تو هم بیشتر وقتا روی صندلی عقب خوابت می برد. بالاخره یه خونه با اجاره ی ماهیانه 500 پیدا کردیم. بالاخره اسباب کشی و استرس هاشو پشت سر گذاشتم و الان دوباره میخام وبلاگت رو آپدیت کنم. الان خونه خاله زهرا با گوشی من سرگرمی.داری بازی می کنی و حتی گوشی منو به سامیار نی نی خاله زهرا دادی که باهاش بازی کنه.(این حرکت از تو بعید بود چون وسایلت رو به هیچکی نمیدی) حرفای خیلی جالبی میزنی. به تفنگ میگی:پغنگ به خطرناک میگی:خنکاک دو تا شعرا...
29 تير 1392

12 خرداد 92

خیلی دلم گرفته.دلم تنگ شده واسه نوشتن واسه خودم واسه همه چی.    نمی دونم چرا این روزها از همه شاکیم.هیچی منو خوشحال نمیکنه.توی یک کلام بازم دلم گرفته و هرچی دنبال دلیل میگردم دلیلشو پیدا نمیکنم. طبق معمول بگذریم. دیشب ایلیا رو بردیم دکتر.قبل از اینکه بریم داخل من و بابایی یه عالمه با ایلیا حرف زدیم که گریه نکنه.وقتی رفتیم داخل اول سلام کرد بعد آقای دکتر که دفترچه تو نگاه میکر د عکستو نشون دادی و گفتی این ایلیا هست اما بعدش گریه رو شروع کردی.دکتر میگفت گوش و گلوت عفونت کرده و باید خشک کننده مصرف کنی.بعد هم که رفتم داروهات رو بگیرم اعصابم به هم ریخت از این طرح مسخره ی پزشک خانواده و اینکه باید دفترچه یه مهر میخورد که بتونم ...
13 خرداد 1392

7 اردیبهشت

هنوز ایلیا حالش خوب نشده.خیلی بد سرفه میکنه.حنانه هم قراره چند روز خونه مون بمونه.ایلیا هم حسابی خوشحاله.عصر با حنانه رفتیم فروشگاه رفاه.واسه ایلیا یه مدل دیگه از خونه سازی خریدم که خیلی دوست داره و حسابی سرگرمه.یه دونه سی دی کیتی هم واسش خریدم اما هنوز واسش نذاشتم. گل پسرم حرفای خیلی قشنگی میزنی.چند روز پیش بابا بهت میگفت بیا شربتت رو بخور.گفتی نمیخوام ولش کن.   ایلیا جون خونه مامان جون با تفنگش که دایی منصور(دایی خودم) بهش داده   ...
7 ارديبهشت 1392

18 اسفند

یه روز جمعه دیگه هم اومد.نمیدونم چرا این روزها اینقدر پشت سرهم میان و با اومدنشون ما رو غافلگیر میکنن.هنوز به اول هفته عادت نکردی آخرهفته اومده. من و ایلیا یه هفته هست که اومدیم جهرم.بابایی شنبه دانشگاه کلاس داشت .با اون اومدیم و او کلاسش رو برگذار کرد و شب برگشت شیراز. الان هم بابایی سرجلسه آزمون دکتری هست.خداکنه قبول بشه. دیروز خیلی بادهای شدیدی می اومد و من و ایلیا و مامان جون رفته بودیم خرید عید.از خرید ک ه برگشتیم ایلیا همه ش عطسه میکرد.بدجور سرما خورده بود.امروز هم خیلی بی حاله.منم خودم رو سرزنش میکنم که چرا ایلیا رو بردم بیرون. پسرگلم از کارات بگم که دیگه بزرگ شدی و همه چی رو تشخیص میدی.وقتی یه کار اشتباه انجام میدی ...
18 اسفند 1391

حرف زدن های ایلیا

پسر گلم روز به روز شیرین زبون تر میشی.یه حرفایی میزنی که نزدیکه شاخ در بیارم.البته یه کم هم لجباز شدی و بعضی وقتا دیگه خیلی عصبی میشم. به انگلیسی کلمات ok و hello رو میگی.وقتی بهت میگم come on منظورم رو میفهمی.البته چون خودم زبان تدریس میکردم اصلا با یاد دادن زبان تو این سن موافق نیستم ولی تا این حد و کلماتی که کاربرد مکالمه داره اشکال نداره. شب ها وقت خواب گیر میدی که واست حسنی بخونم.خودتم میگی ( عسنی ) منم یا حسنی ما یه بره داشت رو واست میخونم یا توی ده شلمرود.اینا کتابای دوره ی بچگی خودمه که قبلا  واست خریدم.چند روز پیش رفتم کتابفروشی که واست بن بن بن 1 رو بگیرم که چند تا از کتابای دوره بچگی خودمو دیدم و اونا رو هم واست خرید...
3 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد